داماد بشی...
به نام خدا..
تاخیرم طولانی شده مادر... ببخش منو.... سرمون شلوغ بود دیگه... البته تا باشه ازین شلوغیا... عروسی عمو احمد و خاله سعیده رو میگم...
الهی من فدات که روز عروسی ماه بودی... به جز قضیه سایز بند که نذاشتی ببندم ( فدای سرت... میبخشمت) البته کلی هم از خاله جون تشکر میکنیم... حسابی بهش زحمت دادیم...عروسی ایلیا جبران میکنیم خاله
کی میشه تو داماد بشی... شاه شمشاد بشی... باشم و اون روزو ببینم عزیزم... شادباش بریزم سرت... واااااااااااای خدا...
رقصیدنت تماشاییه... از کی یاد گرفتی نمیدونم... من و بابایی استعدادی درین زمینه نداریم... احتمالا قضیه کاملا فطریه!!!
با شنیدن صدای اهنگ تند و تند یه پاتو میکوبی به زمین... بعد میچرخی.... پاتو عوض میکنی ... دوباره چرخش... عاشقتم پسرک با این کارات....


اینا بهترین عکساییه که ازت دارم... یه جا بند نبودی که ازت عکس بگیرم مادرررر
انقده گل بودی و همه ماچت کردن که دوباره سرما خوردی... به دنبالش بی اشتهایی... بی حوصلگی... کم خوابی... احساس میکنم لاغر شدی... لپای خوشگلت یه کم آب شده...
قوی باش لطفا... سرما تو راهه... نمیشه که با هر بادی دور از جونت مریض بشی عزیزکم...
همیشه سر حال باش تا خونمون پر باشه از صدای خنده های تو... صدای تو که همش میگی...
مامان آبه...
مامان به به...
عمممممه(عمه)
داااااخ(داغ)
گفتم داغ یادم افتاد ... آخه پسر این چه کاریه که هر چی دستت میاد میندازی تو شومینه ی روشن!!! قاب عکس... کیف دستی مامان... توپ های بیلیارد... همه رو داشتی مینداختی تو شومینه که به موقع رسیدم... انقدر هم هیجان میدی به کارت که دلم میخواد بچلونمت حسابیییییی...

فرشته ی ناز کوچولو.... از خدا برات بهترین ها رو میخوام...


داماد بشی...
